از ويژگيهاي مؤمن آن است که از حرامها پاک باشد و در شبهه ها توقف کند . [پيامبر خدا صلي الله عليه و آله ـ به علي عليه السلام ـ]
کل بازديدها:----4968---
بازديد امروز: ----0-----
جستجو:
چهارديواري
  • درباره من
  • موضوعات وبلاگ
  • لينک دوستان خاص
    دست ياري
    تصوير
  • لينک دوستان من
  • لوکوي دوستان من

  • اوقات شرعي
  • اشتراک در وبلاگ

    نام:

    ايميل:

     
  • مطالب بايگاني شده
  • آواي آشنا
       1   2      >
  • + چمران رو هنوز نشناختيم
    نويسنده: سونيا-سوندوسي شنبه 1/4/1387 ساعت 9:46 صبح

     


     ميلاد فاطمه زهرا. ام ابيها.


    فرزند نبوت ، هميار ولايت ، مادر امامت مبارک


     



     


    روحش شاد وراهش پر رهرو باد


    نظرات ديگران ( )

  • + به روز زندگي کن
    نويسنده: سونيا-سوندوسي چهارشنبه 23/8/1386 ساعت 11:37 عصر


    گياه خواري بلدي؟


    انرژي درماني چطور؟


    راه و روش هاي عجيب غريبي که اسم رو عوض مي کنن تا بلکي ديگه اينقدر بلا سرت نياد رو چطور ؟.................


    قبولشون داري؟


    مريدشون هستي؟


    ........................؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟


    نظرات ديگران ( )

  • + گرم و صميمي ...
    نويسنده: سونيا-سوندوسي جمعه 15/4/1386 ساعت 8:43 صبح


     غروب روز عيد :


          خدايا خيلي راه رفتم . زدم از هشت بهشت توي چهارباغ و .....


     


     نميدونم کي و چه وقت رسيدم به اونجايي که دلم تشنه ي نوشيدن يه جرعه از لب رودخونه ش بود . سلام دادم و رفتم تو . دست به ضريح گذاشته و نگذاشته يکي اومد چسبيد بهم که خانم 50 تومان داري بدي به من ؟ من که توي يه فاز ديگه اي بودم . پرسيدم چي؟ دوباره گفت خانم 50 تومان داري بدي به من . تازه دوزاريم اوفتاد . اول کاري يه گدا پيله شدس بمون . با عصبانيت داشتم کيفم رو ميگشتم تا پول خورد پيدا کنم . حالا خورد تر از 500 هم پيدا نميکردم . داشتم دنبال پول خورد ميگشتم که يکي پيله شده خانم ميخوايي برات روضه بخونم . ديگه اونننننننننننننن روم بالا اومد عرض کردم نخير . با عصدايي که عصبانيت ازش ميباريد . خانم پرسيد . حالا چته خانم ؟ در حالي که 200 توماني رو به زن اولي ميدادم . بهشون عرض کردم هيچيم نيست . دست از سر کچل من بر ميدارين ؟ ؟ ؟


    سلامي دادم . کمي آرووم تر شدم . عين بچه مودبها رفتم اون روبرو نشستم . راستش مدتهاست که گوش شنوايي جز اين امامزاده براي دردهاي دلم نيست ............مدتهاست ......


    گفتم ....گفتم . از آنچه تا کنون نديده بودم . از اون لحظه که پدر با اشک مي گفت :.... از آن لحظه اي که مادر با چشمهاي باراني به من که باراني تر بودم ميگفت : تو ديگه چرا اشک ميريزي تو که بايد ...... به اينهمه چهره ي خسته . ناتوان .گفتم . گفتم از اونهمه صحنه ها که ديدنش هم برام ناباورانه بود . به آدمهايي که اونقدر رنجور و دلخسته بودن که ..... و گفتم از خدايي که در اين نزديکيست ............


     



       ميدوني بي پناه شدن . بي پشت و پناه شدن خيلي سخته ...... اينکه احساس کني درد توي دلت بسيار بزرگتر از ....


       دوستي بهم ياد داده بود که بگو توکل بر خدا و اميد به دستهاي ياريگر مهدي فاطمه (عج) . اما مگه من معصومم که مهدي فاطمه به همين راحتي بياد و ........ ميدوني انتظار ديدار ازش ندارم . اصلا ديگه انتظاري ازش ندارم . فقط اي کاش ...... پشت و پناه اونهايي ميشد که اميدي جز دستهاي ياريگر او و مادرش ندارن .


       راستش جلوي مردم حفظ ظاهر هم بکنم . ولي گه گاهي کنترل از دست ميدادم . وصل که ميشدم . خودم رو رها ميکردم .......


    راستش خيلي وقت بود چنين وصالي رو تجربه نکرده بودم تشنه بودم . له له ميزدم . سعي در حفظ ظاهر داشتم ولي گاهي ............


         حالا جدي جدي آقاجون ...............


                                                 يا زهرا ..........


    نظرات ديگران ( )

  • + عجب سرعت عملي
    نويسنده: سونيا-سوندوسي شنبه 19/3/1386 ساعت 7:43 صبح

     


    جمعه غروب :


    امروز از صبح مست و ملنگ بودم . احوالاتما ناخوش بود . حالم يه جوراي ديگه اي گرفت و گير داشت . ديدم اين ريختي بيش از اين نميشه جلوي خانوادهي معظم ظهور کرد . به بهانه اي رفتم توي اتاق و در رو بستم . اما خب درسته که چهارديواري اختياري . ولي آخه خودم چي ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟


    خيلي مچنگ بودم . ايستاده بودم وسط اتاق و به دورو اطراف خودم نگاه مي کردم . نشستم روي صندلي پشت ميز . سيستم رو روشن کردم . با خودم گفتم . حال هيچي رو ندارم . مي خوام يه چيزي گوش بدم . ولي نه نوحه باشه . نه دعا و روضه . نه ........... اصلا ميدوني مرض دارم . ميخوام غير مجاز گوش بدم . همينه که هست . حالا هرچي فکرش رو ميکردم . من خيلي پاستريزه تر از اين حرفا بودم . داشت حالم از بچه مثبت بودن خودم بهم ميخورد که يادم افتاد 7-8 سال پيش از خوان نعمت دختراي مشنگ فاميل يه چيزايي بهمون رسيده بود . بايد داشته باشم . رفتم سراغ آرشيوهاي خاک خورده ي سي دي هام . داشتم نااميد ميشدم که لابلاي سي ديها يکي پيدا کردم . رايت شده . روش فقط نوشته شده بود .صدا . گفتم بزار اينو امتحانش کنم ..........


    باز که شد .......... خودش بود .


    به متن اشعار گوش نميدادم . فقط ميخواستم همهي موسيقي ها رو تست کنم . خندم گرفته بود که آدم با دايي شيطمونکش که آشتي ميکنه .عاشقانه صداش ميکنه . چقدر سريع العجابه عمل ميکنه . حتي به لحظه هم نمي کشه .


    اخه ميدوني امروز بي خيال نماز و دعا و کمپلت جمعه ي منتظران و اينجور احوالات شدم حسابي . حوصله ي نصيحت شنيدنم ندارم .( منظور اينکه اينها رو نگفتم که تو بيايي اينجا بشيني به سبک آخوندا نصيحتم کني ) . خودم پاش بيوفته يککککککک آخوندي ميشم برات که نگووو . ولي حالا حوصله ندارم . اين صداهاي مزخرفم گوش دادم فقط فرقي که با قبل از گوش دادنم کردم اينه که ارادت بيشتري پيدا کردم نسبت به دايي شيطونک . بيشتر ايشون رو ميشناسم . داشتم فکر ميکردم که ايشون براي جذب بندگان خدا چقدر زود آدمها رو تحويل ميگيرن . تو اگه خودت حوس گناه کني ايشون معطلت هم نميکنن . سفره باز باز . هييييييييييييي


    خدايا کاش ميتونستم يه راهي پيدا کنم از اونطرفي . از طرف خوان نعمت الهي . شيرجه بزنم توش . فکر کنم .کليدش نماز باشه ........


    آره . بزار پاشم برم حداقل نماز مغرب و عشاء رو به وقتش بخونم . تو هم به جاي نصيحت دو تا دعا کن در حقم بلکي کارم به درگاه الهي درست بشه رفيق .


    نظرات ديگران ( )

  • + چند لحظ تامل ...
    نويسنده: سونيا-سوندوسي پنجشنبه 27/2/1386 ساعت 9:29 صبح

     



    اين سيب چه کارا ازش بر مياد ...


     


    نظرات ديگران ( )

  • + شکر خداي شفا دهنده ي مهربان را ........
    نويسنده: سونيا-سوندوسي چهارشنبه 1/9/1385 ساعت 4:24 عصر


     


              روزگاري نه چندان دور . ( روزگاري قبل تر از ايامي که دلهامون به اميد سلامتي مادر عزيزترين دوست و يارمون مي تپيد) دلم که مي گرفت . وضو مي ساختم و رو به سوي کعبه اول خوب با خداي مهربانيها خلوت ميکردم . بعد با تفعلي به کتاب آسماني مسلمين . پيروان رسول الله . آنچه بايد دريافت ميکردم را دريافت ميکردم . و همين بود که آرامش رو بر وجود سراسر نا آرام من بر مي گردوند .............. ولي



    ولي اين روزها ...


    ولي ماها ي اخير روزهايي رو هم تونستم تجربه کنم ...لحظه هايي بر من گذشت که .... ( از تلخيهاش که بگذريم) همونجا که نشسته بودم . منتظر لحظه اذان هم نميموندم . براي اينکه بيش از اين ديگران هم متوجه حال آشفته ي من نشن از پشت ميز کار هم بلند نميشدم . همونجا نيتي ميکردم . تمام حرفهام رو با خداي ارحم راحمين ميزدم و بعد با بسم الله قرآن رو راهنماي خودم فرض ميگرفتم . و باز اين آيات الهي بود که مي تونست آرامش رو به من هديه کنه ..... به خدا سخت بود . سخت ....ولي .


    ولي امروز که مينويسم ...


     از صميم قلب خوشحالم و دلشاد . و با آرامشي وصف ناپذير مينويسم . آخه الآن که دوباره مينويسم . دوست عزيزتر از جانم چند روزي هست که عطر خوش خبر شفا يافتن مادرش رو بين همگي ما پخش کرده .


    مي دوني هنوز هم شايد زود باشه بتونم بنويسم آنچه بر دل من و بقيه دوستان ميگذره ...


    فقط هزاران هزار مرتبه شکر خدايي رو که فرياد رس بي پناهان بوده و هست .


    بياييد همگي با هم دست به دعا بشيم براي شفاي تمامي بيماراني که اميدي جز خداي ارحم راحمين ندارن . بياييد همگي دست به دعا برداريم و طلب صبر کنيم براي همراهان و نزديکان اين بيماران . يادمون نره دعاي خير براي همه دلهاي نگران رو .............. التماس دعا .



     


    نظرات ديگران ( )

  • + چه زود ميگذره ...
    نويسنده: سونيا-سوندوسي چهارشنبه 26/7/1385 ساعت 9:50 صبح

     


    خيلي وقته دستم به نوشتن روون نيست . دلم به گپ و گفتگو ....


    حسابش از دستم در رفته . ايام بي کش و پيمون سپري ميشن . و من ديگه لاي سررسيدم رو هم باز نميکنم .


    از همون شبي که رفتيم براي ديدار مجدد مامان رفيق نازنينم .


     


    شنبه بود صبح کلله ي سحر . با خودم گفتم بزار تا مشغول نشده و سرش شلوغ نيست هنوز . يه حال و احوالي ازش بپرسم . لابلاي احوالپرسيها يه جورايي احساس کردم که انگار بدش نمياد يه سري بهش بزنيم يا يه ديداري تازه کنيم . اين آدمي که هميشه لابلاي صحبتهاش ميگفت مادرم از زماني که شيمي درماني ميکنه ديگه دلش نمي خواد کسي بياد ديدنش . چون ظاهرش -چهره و ريخت و غيافش- عوض شده . ولي انگار وقتي گفتم خيلي دلمون ميخواد بياييم مامان رو ببينيم استقبال کرد . ......!


    يه زنگ زدم به مينا . ( ما عادت داريم براي اينکه زيادي هم مزاحم وقت نازنين نشيم . هر وقت خبر خاصي ميگيريم به همديگه گزارش ميديم ) بهش گفتم :..آره انگار بدش نيومد گفتم دلمون خيلي ميخواسته بياييم ... ولي به جان خودم جرعت نکردم يه برنامه درست بگذارم براي ديدن مامانش . نمي دونم چرا . ولي . يک کمي احساس کردم اوضاع روحيش جالب نيست... مينا جونِ من يه خبري بگير . ببين اصلا اگه شد يه برنامه ميزاريم که بريم . مينا گفت . نه... پس بزار اول برنامه رفتن خودمون رو رديف کنيم . بعد به نازنين هم ميگيم .


    تا بعد از ظهر برنامه رو جور کرديم . قرار شد مينا رديف کنه .


     برنامه رو رديف کرديم . يه 3-4 نفري شديم .....


    مينا ميگفت . سونيا نميدوني همون بود که ميگفتي . نازنين ميگفت مامانم خيلي دلش گرفته . شماها که ميايين از بس ميگين و ميخنديد . کلي انرژي ميگيره . هميشه اومدن شماها براش بهتر از آرام بخش بوده براش . ..... آره راست ميگفتي سونا ! اصلا انگار منتظر بود ما بريم . خيلي خوشحال شد که ميريم .........


    آره . رفتيم . کللي گفتيم و خنديديم . از زمين و زمان بافتيم و ساختيم .شيرين که تازه 4 ماه بود مامان شده بود رو هم برده بوديم همراهمون . مامان نازنين و خود نازنين اونقدر عاشقانه با بچه ي شيرين بازي ميکردن که ما حسوديمون شده بود ......... برق شادي رو وقت اومدن ميشد توي نگاهش ديد .


    ولي راستش از اون شب تا حالا خودم اوفتادم . توان ندارم . از اينکه عمرم داره بيهوده بدون هيچ نتيجه گيري ارزشمندي تلف ميشه دپرس شدم حسااااااابي . هييييييييييي......


    نظرات ديگران ( )

  • + از اعتکاف شنيدم
    نويسنده: سونيا-سوندوسي جمعه 3/6/1385 ساعت 9:19 عصر

     


    اين خاطره رو از مادري شنيدم که با پسر 16 ساله خودش رفته بود اعتکاف . مادري عاطفي که به دختر يکي يدونه و عزيز دردونه ش خيلي بيشتر از اوني که بتونه سه روز جدايي رو دوام بياره وابسته بود .


    يه مادر عاطفي با پسري بانشاط و دلپاک . پسري صاف و صادق که با دوستانش همراه شده بود .


    کل خاطره اي که ميخوام تعريف کنم رو از زبون هر دوشون شنيدم :


    مادر تعريف ميکرد :


                                        


    شب بود پاي تلوزيون نشسته بوديم که صحنه هايي از اعتکاف نشان داد . اشک امانم نميداد . شوهرم پرسيد:چي شده ؟ گفتم :دلم سخت هواي اعتکاف رو کرده . مشتاق و تشنه ي دو . سه شب معتکف شدن توي خانه ي خدا ... مسجد جامع . شوهرم من رو که به اون حالت ديد گفت : خب سروش که داره ميره . تو هم برو ببين برنامشون چطوريه . تو هم اسم بنويس . نميدوني چه پروازي کردم اون لحظه .


    آره به همين سادگي راهي شدم .


    فقط نگران کيميا بودم . آخه ميدونستم که طاقت نمياره سه شب توي محيط بسته .


    اونهم خدايي برنامش جور شد .


    روز دوم مادرم دعوتش کرد خونه خودشون . و روز سوم هم مهمونه خاله جونش . موند روز اول ......


    امان از زماني که خدا بخواهد که يک کاري انجام بشه . من توي رفت و آمد کيميا خونه ي دوستاش هميشه سخت گيرم . اون روز هم دوست کيميا تلفن زده بود که دخترم رو دعوت کنه خونشون مهموني . دختر نازنينم با ترس و لرز و نااميدي به دوستش گفت صبر کن بايد با مامانم صحبت کني . اجازم رو از اون بگيري . من ديدم خب اينجوري روز اولي که من نيستم کيميا تنها نمي مونه . موافقت کردم . دختر نازم از خوشحالي پريد توي آغوشم .


    من و سروش هر کدوم با يه کوله پشتي کوچيک راهي شديم ....


    سروش وقتي ازش از اعتکاف پرسيدم . با يه لبخند معني دار اينجوري شروع کرد :


    خب بهتره از مسائل حياتي شروع کنيم . حياتي ترينها ...


    اول اينکه دستشوئي هاي مسجد رو تماما داده بودن دست خانمها . و براي ما آقايون محترم يکسري دستشويي صحرايي ساخته بودن توي کوچه ي پشت مسجد . بايد مي رفتيم اونجا ....يا با حالت دوو ميرفتيم اونطرف ميدوون امام از دستشويي هاي عالي قاپو استفاده مي کرديم .


    دوم . بهداشت . بود که بدکي نبود . جز دو سه مورد مارمولک . که از قسمت خانمها اومد به قسمت آقايون ..... البته قبلش با چندتا جيغ و فرياد اعلام قبلي شده بود .


    سوم غذا بود که همه دلچسب و خوشمزه بود . همراه با دسر . که گاهي اگر کسي دوست نداشت يا ميل نداشت سهمش رو با منت به دوست بغل دستيش مي داد .....


    ساعتهاي استراحت هم که آماده ميشديم براي سربه سر گذاشتن...با چند قطره آب بندگان خوب خدا را از خواب غفلت بيدار مي کرديم . و خودمون رو مي زديم به بي خبري .


                      


    ساعت 12 الي 2 نيمه شب .ساعت استراحت بود . چراغها خاموش بود . بعضيا به نماز شب مشغول بودن . بعضيام خواب . ما هم خب يه نماز شب ميخوانديم نيم ساعت بقيش ........


                         


    مادر همين طور که سروش حرف ميزد . گه گاهي چشمهاش مواج ميشد . و اشک آرام آرام ميجوشيد از چشمان عاشقش ....


    نظرات ديگران ( )

  • + خيلي کوچولو...
    نويسنده: سونيا-سوندوسي پنجشنبه 5/5/1385 ساعت 7:58 صبح

         


          


    ماه رجب   ماه شکوفه کردن درخت دل من و تو هم رسيد .........


    هييييييي


    بيداري ؟


    يادت باشه . تو هم من رو صدا بزني ......


     امشب دستهام رو بردم بالا و ... 


    خيلي کوچولوم ....


    هرچي فکرش رو ميکنم ميبينم . خيلي کوچولوتر از اين حرفهام که بخواهم در محضر خدا از اونچه بر من ميگذره و ازش ناراضيم شکايت کنم . هر چي فکرش رو ميکنم ميبينم قد اين حرفها نيستم .


    آخه خدايا . مگه من بنده ي ضعيف و ناتوان تو نيستم ؟ من بنده ي هستم با دلي کوچک . ...دلي کوچک ....... خب آخدا همين دل کوچيکمه که کار دستم ميده .


    خدايا امشب ميخوام يه کمي بي پرده تر باهات حرف بزنم


    اجازه هست ؟


    خدايا . خيلي گناه کارم . اينو خودم خيلي خوب ميدونم . خيلي پر رو هستم . اين رو هم خوب ميدونم ... ولي


    خدايا تو خيلي بخشنده اي . اينو ايمان دارم . تو خيلي مهرباني . اين رو هم ايمان دارم ...


    خدايا تنهايي بيش از اونچه که بتونم تصورش رو بکنم درد آور شده . زخمش عميق تر از اونيست که من بتونم تحملش کنم ........ سخت .


    اينکه آدم کنار مثلا عزيزترين کسانش باشه ولي هر روز تنهاتر از ديروز  .


    تنهايي از اونجهت که نتونم حرف دلم رو بي پرده بزنم . نتونم آنچه ذهنم رو به شدت به خودش مشغول کرده براي کسي بگم .......


    خدايا ... سخت شده زندگي . زخمهايي به دلم نشسته که مرحمي براش پيدا نميکنم . خدايا کاش بيشتر تحويلم ميگرفتي . خدايا خودت ميدوني من دل کوچيکتر از اوني هستم که بتونم رنج اين زخمها رو تحمل کنم . خدايا ...........


    خدايا هزاران حرف .......


    ماه رجب هم آمد .


    ماه رجب ....خدايا چقدر وقتي ديشب تلوزيون تصاويري از مسجد الحرام و خانه خودت نشون ميداد حسرت ميخوردم . خيلي حسرت طواف دور خانه ي تو رو دارم . چقدر وقتي خبرنگار صدا و سيما از اوضاع بغداد گزارش ميداد حسرت زيارت حضرت امام علي (ع) و امام حسين (ع) رو ميخوردم ......خدايا تشنه ام ....تشنه ......


    خدايا ميگن امشب . شب جمعه تو در رحمتت رو به روي خيليها باز ميگذاري ......


    خدايا ........


    نظرات ديگران ( )

  • + يادش بخير ......... حالا ديگه 9 ماه شده .
    نويسنده: سونيا-سوندوسي دوشنبه 5/4/1385 ساعت 5:44 صبح

       ديگه داره به 9 ماه ميرسه .....


    بيکار شدنم رو ميگم . خودم کردم و از کرده خودم چندان هم پشيمون نيستم .


    اومدم بيرون چون سخت تر و بيشتر از اوني شده بود که بتونم تحمل کنم .


    ........ آره آره از همون روز اول گفتن که بيش از 12 ساعت در روز کار هست . ولي هيچ وقت نگفته بودن که رسيده و نرسيده بايد اينجوري روزي 18 ساعت کار به دوش بکشي . اونهم بعدها بفهمي کسي که جايگزينش شدي رفيقت بوده که سر همين بيگاريها که ازش کشيدن . گذاشته و رفته .........


    فقط مدام از کسي که رفته بود بد ميگفتن . همين . اينکه کارشون لنگ شده . و من بعد از اينکه اومد دستم که با هرکدوم از بروبچ شرکت چطوري تاااا کنم راحت تر بودم . اضطراب بهم ريخته شدن امور رو نداشتم . ولي .....


    اول بهم پيشنهاد کردن بشينم روي صندلي معاونت !!!!! من تازه وارد بودم و اونهايي که من ميديدم . کساني نبودن که به همين راحتي بتونم بهشون مسلط باشم . من هنوز رگ خوابشون . زيرو زبر کارهايي که هرکدومشون بر عهده داشتن رو مسلط نشده بودم . گفتم . گفتم که من همينجا و با همين عنوان ميتونم کاري که شما ازم ميخوايين رو انجام بدين ....... ولي اونها کسي رو ميخواستن که حق امضاء هم بتونن بهش بدن . پس يکي از مديران ارشد يکي از ادارات رو آوردن ...........


    فقط حدث بزن چي شد . بروبچ باهاش چه کردن .


    خانم مديري که توي اداراتي که سابقه کاري توشون داشت بسيار موفق عمل کرده بود و از مديران مقتدر به حساب ميومد ....... دو هفته اي کله پا شد . کله پا . و من فقط شاهد بودم . دلم براش ميسوخت . ولي با برخوردي هم که با من کرده بود . خب ..... اصلا دست و دلم نميومد که به بروبچ شرکت خيانت کنم و دستشون رو رووو . ولي خب . نامرد هم نبودم . شريکشون هم نميشدم . وقتي پيشنهاد همدستي کردن . گفتم : من فقط شاهد و ساکت باقي ميمونم .... همين .


    دو هفته بيشتر نشد که يه روز خيلي محترمانه تشريف آوردن و تمام وسايل شخصيشون رو از دفتر کاريشون بردن . خدا حافظ رو هم بيامرزه ..........


     


    نظرات ديگران ( )

       1   2      >