اين خاطره رو از مادري شنيدم که با پسر 16 ساله خودش رفته بود اعتکاف . مادري عاطفي که به دختر يکي يدونه و عزيز دردونه ش خيلي بيشتر از اوني که بتونه سه روز جدايي رو دوام بياره وابسته بود .
يه مادر عاطفي با پسري بانشاط و دلپاک . پسري صاف و صادق که با دوستانش همراه شده بود .
کل خاطره اي که ميخوام تعريف کنم رو از زبون هر دوشون شنيدم :
مادر تعريف ميکرد :

شب بود پاي تلوزيون نشسته بوديم که صحنه هايي از اعتکاف نشان داد . اشک امانم نميداد . شوهرم پرسيد:چي شده ؟ گفتم :دلم سخت هواي اعتکاف رو کرده . مشتاق و تشنه ي دو . سه شب معتکف شدن توي خانه ي خدا ... مسجد جامع . شوهرم من رو که به اون حالت ديد گفت : خب سروش که داره ميره . تو هم برو ببين برنامشون چطوريه . تو هم اسم بنويس . نميدوني چه پروازي کردم اون لحظه .
آره به همين سادگي راهي شدم .
فقط نگران کيميا بودم . آخه ميدونستم که طاقت نمياره سه شب توي محيط بسته .
اونهم خدايي برنامش جور شد .
روز دوم مادرم دعوتش کرد خونه خودشون . و روز سوم هم مهمونه خاله جونش . موند روز اول ......
امان از زماني که خدا بخواهد که يک کاري انجام بشه . من توي رفت و آمد کيميا خونه ي دوستاش هميشه سخت گيرم . اون روز هم دوست کيميا تلفن زده بود که دخترم رو دعوت کنه خونشون مهموني . دختر نازنينم با ترس و لرز و نااميدي به دوستش گفت صبر کن بايد با مامانم صحبت کني . اجازم رو از اون بگيري . من ديدم خب اينجوري روز اولي که من نيستم کيميا تنها نمي مونه . موافقت کردم . دختر نازم از خوشحالي پريد توي آغوشم .
من و سروش هر کدوم با يه کوله پشتي کوچيک راهي شديم ....
سروش وقتي ازش از اعتکاف پرسيدم . با يه لبخند معني دار اينجوري شروع کرد :
خب بهتره از مسائل حياتي شروع کنيم . حياتي ترينها ...
اول اينکه دستشوئي هاي مسجد رو تماما داده بودن دست خانمها . و براي ما آقايون محترم يکسري دستشويي صحرايي ساخته بودن توي کوچه ي پشت مسجد . بايد مي رفتيم اونجا ....يا با حالت دوو ميرفتيم اونطرف ميدوون امام از دستشويي هاي عالي قاپو استفاده مي کرديم .
دوم . بهداشت . بود که بدکي نبود . جز دو سه مورد مارمولک . که از قسمت خانمها اومد به قسمت آقايون ..... البته قبلش با چندتا جيغ و فرياد اعلام قبلي شده بود .
سوم غذا بود که همه دلچسب و خوشمزه بود . همراه با دسر . که گاهي اگر کسي دوست نداشت يا ميل نداشت سهمش رو با منت به دوست بغل دستيش مي داد .....
ساعتهاي استراحت هم که آماده ميشديم براي سربه سر گذاشتن...با چند قطره آب بندگان خوب خدا را از خواب غفلت بيدار مي کرديم . و خودمون رو مي زديم به بي خبري .

ساعت 12 الي 2 نيمه شب .ساعت استراحت بود . چراغها خاموش بود . بعضيا به نماز شب مشغول بودن . بعضيام خواب . ما هم خب يه نماز شب ميخوانديم نيم ساعت بقيش ........

مادر همين طور که سروش حرف ميزد . گه گاهي چشمهاش مواج ميشد . و اشک آرام آرام ميجوشيد از چشمان عاشقش ....